محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

454

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و با پادشاه بنى اسرائيل كه از فرزندان داود بود صلح كرد و از او گروگانها گرفت و از آنجا بازگشت و چون به طبريه رسيد مردم بنى اسرائيل به پادشاه خويش تاختند و خونش بريختند و گفتند : « به بابليان گروگان دادى و ما را زبون كردى . » و آمادهء پيكار شدند و سردار بخت نصر ماجرا را به دو نوشت و پاسخ آمد كه گروگانها را گردن بزند و به جاى خود باشد تا وى بيايد و بخت نصر برفت تا به بيت المقدس رسيد و شهر را به زور بگرفت و جنگاوران را بكشت و زن و فرزند باسيرى گرفت . گويند : بخت نصر ارمياى پيمبر را در زندان بنى اسرائيل يافت و خدا او را برانگيخته بود كه بنى اسرائيل را از ماجراى بخت نصر بيم دهد و اعلام كند كه اگر توبه نكنند و از اعمال خويش دست بر ندارند خدا كسى را بر آنها مسلط مىكند كه جنگاوران را بكشد و زن و فرزند به اسيرى برد . بخت نصر به ارميا گفت : « قصه چيست » ؟ ارميا گفت كه خدايش برانگيخته تا قوم را از سرنوشتشان خبر كند و او را دروغزن دانسته‌اند و به زندان افكنده‌اند . بخت نصر گفت : « چه بد مردمى بوده‌اند كه نافرمانى فرستاده خدا كرده‌اند . » و آزادش كرد و بنواخت . و ضعيفان بنى اسرائيل كه به جا مانده بودند به دور ارميا فراهم آمد و گفتند : « بد كرديم و ستم آورديم و اكنون از آنچه كرده‌ايم به پيشگاه خدا توبه مىبريم از خدا بخواه كه توبهء ما را بپذيرد . » و او پروردگار خويش را بخواند و وحى آمد كه چنين نخواهند كرد ، اگر راست مىگويند با تو در اين شهر بمانند . و ارميا فرمان خداى را به آنها بگفت . گفتند : « چگونه در شهرى كه ويران شده و خدا بر مردمش خشم آورده بمانيم . » و نخواستند بمانند و بخت نصر به شاه مصر نوشت كه گروهى از بندگان من به سوى تو گريخته‌اند آنها را نزد من باز فرست و گر نه به جنگ تو آيم و ديار تو را پايمال اسبان كنم . و شاه مصر به دو نوشت كه اينان بندگان تو نيستند بلكه